خدایا تو چقدر هستی!

جدیدترین ها

امشب با یک داستان آموزنده دیگر با نام خدایا تو چقدر هستی! از بخش سرگرمی سایت تفریحی جیران همراه باشید.

خدایا تو چقدر هستی!

روزی یک از کسانی که در مورد خدا تردید داشت جلوی یک مسلمان را گرفته و از او می پرسید: شما به وجود خدا باور دارید؟

مسلمان می گوید: بله!

باز می پرسد: شما چگونه خدا را احساس می کنید؟ چرا ما وجود خدا را احساس نمی کنیم و نمی توانیم او را باور کنیم؟ چرا ما نمی توانیم او را پیدا کنیم؟ !

مرد مسلمان فکری ساده به ذهنش رسید. دستمال تمیزی را از جیب خود بیرون آورد و با فاصله کمی جلوی چشمان آن مرد گرفت و از او پرسید: این دستمال را می بینی؟

آن مرد جواب داد: بله می بینم!

مرد مسلمان دستمال را کمی نزدیکتر برد و دوباره پرسید: باز هم دستمال را می بینی!

آن مرد گفت: بله! می بینم.

مرد مسلمان برای بار سوم دستمال را خیلی نزدیک برد. به گونه ای که فاصله ی میان دستمال و چشمان او خیلی کم بود. برای بار سوم پرسید: می بینی؟

او گفت: آری! می بینم!

این بار مرد مسلمان دستمال را کاملاً به چشمان او چسباند، طوری که دیگر چیزی را نمی دید که خدا را باور نداشت گفت: نه! دیگر چیزی را نمی بینم!

مرد مسلمان گفت: آیا وجود دستمال را هم احساس نمی کنی؟

آن مرد گفت: چرا احساس می کنم؛ ولی از بس دستمال را به چشمانم نزدیک کردی آن را نمی بینم!

مرد مسلمان گفت: عزیزم! این کاری که من کردم یک مثال بود. وجود خدا هم همین طور است. خداوند از بس به ما نزدیک است ما او را نمی بینیم. بعد با مهربانی لبخند زد و ادامه داد: نه اینکه خدا جسم داشته باشد و با بدنش به ما نزدیک باشد بلکه هر چه نعمت داریم از خداست. هر موفقیت یا جایگاهی که داریم از خداست تمام جهان به امر خدا آفریده شده و از سوی دانش و حکمت او مدیریت می شود. خدا دیدنی نیست که ما او را نمی بینیم؛ ولی آیا آثار بودن و دانایی و توانایی او در این جهان کم است؟

ماهی کوچکی در حوض بالا و پایین می پرید و شالاپ و شلوپ صدا می کرد. ناگهان به بیرون آب افتاد. ماهی داشت تلاش می کرد به آب برگردد؛ ولی نمی توانست. مرد مسلمان جلو رفت و ماهی را برداشت و گفت: مثلاً این ماهی را ببین تا وقتی که در آب است آب را نمی بیند و نمی فهمد که اگر آب نباشد او می میرد! بعد ماهی را در آب انداخت و ادامه داد: ولی وقتی که از آب بیرون می افتد تازه می فهمد که داخل آب بوده و آب به او زندگی میدهد!

بعد دستی بر شانه ی مرد گذاشت و گفت: خدا دیدنی نیست. شنیدنی نیست. خوردنی و مزه کردنی نیست. خدا را نمی توان لمس کرد. فقط وقتی به قلبت سر بزنی: کسی را می یابی که همه ی امید زندگیت به اوست. اوست که می تواند تو را عزیز کند. تنها اوست که می توان به کمکش اعتماد کرد. او همان خداس. خدا را در قلب می توانی پیدا کنی…


موارد پیشنهادی


مطالب مرتبط